فارسی شهری فرهنگ لغاتی است که شما می نویسید.

پیچوندن

 
۱۱
بالا
۱
پایین
سرکار گذاشتن،دودره کردن،عقیم گذاشتن،حواس طرف را به منظور فرار از موضوعی پرت کردن،دست به سر کردن
1_باید بابام رو یه جوری بپیچونم تا از خونه بزنم بیرون
2_الو؟باز من رو پیچوندی نیومدی سر قرار؟
3_یارو حسابی گیر داده بود،بالاخره یه جوری پیچوندمش
نویسنده: کاوه آهنگر
۲ خرداد ۱۳۹۱
صفحه فیسبوک ما را کنید.
برای دریافت واژه های روز باحال ایمیلتان را وارد کنید!
آخرین واژه های اضافه شده:
واژه های زیر هنوز در فارسی شهری تعریف نشده اند. اولین کسی باشید که آن ها را تعریف می کنید!
اسم دوستانتان (یا خودتان) را در فارسی شهری اضافه کنید!
مثال: نوشین: معمولا دختری مهربان و خوش قلب ولی شیطون و کم حوصله است. در مواردی اهل پیچاندن هم هست.
بهترین تعریف برای شهرتان را در فارسی شهری بنویسید!
مثال: شیراز: شهر زرنگ ترین و با حالترین آدمهای روی زمین. هر چی در مورد تنبل بودن شیرازیها می گن از حسادته!